اوس اصغر به دخترش شبنم، گفت، بنشین که صحبتی ...دارم،

 

شاکی ام ، دلخورم ، پکر شده ام،
چون که امروز با خبر شده ام،
که تو در کوچه ای همین اطراف،
با جوانی جُلنبر و الاف،
سخت سرگرم گفت و گو بودی ،
چه شنیدی از او ؟ چه فرمودی؟
رفته بالا فشارم ای گاگول،
سکته کرده ام مطابق معمول،
ای پدر سوخته ، بدم الان ،
پدرت را درآورد مامان،
میروی "داف" میشوی حالا؟
فکر کردی که من هویجم ، ها؟
بزنم توی پوز تو همچین،
که بیاید فکت به کُل پایین؟
دخترم جامعه خطرناک است،
بچه ای تو ، مخت هنوز آک است،
آن پدر سوخته چه می نالید؟
بر سرت داشت شیره می مالید؟
بست لابد برای تو خالی،
وای از این عشقهای پوشالی!
شبنم آنگاه بعد از این صحبت ،
گفت بابا خیالتان راحت ،
من فقط فحش بار او کردم ،
ناسزاها نثار او کردم،
پیش اهل محل به او گفتم :
به تو هم می شود که گفت آدم؟
بچه در راهه ، پس کجاهایی؟
خواستگاری چرا نمی آیی؟
تا که اوس اصغر این سخن بشنید،
کُل فکش به سمت چپ پیچید،
کله اش روی شانه اش ول شد،
سکته اش مثل این که کامل شد!

/ 33 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اسمان

سلام خیلی قشنگ بود راستی اپم بیا پیشم.

یلدا

عکسی که واسه این اپ گذاشتی خیلی شیرینه .. عشق سن نمیشناسه .. وقتی تو دل آدم میشینه لب رو خندون میکنه

الناز

خیلی جالبه ممنونم [گل][گاوچران][دلقک][گل]

الناز

[ماچ][دست][خنثی]

الناز

دوسسسسسسسسسسست دارم

student

Hehho???/////////////////////

BoY

[عینک][خواب]Hehho

raha

[نیشخند] badbakht ooos asghar... che dokhtary...!